سرخ -سبز و سياه...
سلام
امروز هم با يكي از اون داستان هاي كوتاه رسيدم خدمتتون...
پدر سرفه آرامي كرد و گفت:"بچه هاي عزيزم امروز مي خوام داستان زندگيم رو واستون تعريف كنم.داستاني كه شما هم به شكلي اون رو تجربه مي كنين...."
يكي بود يكي نبود.
روزي كنار خواهر و برادرام نشسته بودم.ساكت و آروم.هر از چند گاهي صداي مبهمي از بيرون به گوش مي رسيد.يادم اومد كه تمام عمر كوتاهم همين طور ساكت بوده ام.در تاريكي محض!اطرافم رو هميشه ماده اي سرد و نمناك پوشانده بود.گاهي تكاني شديد باعث مي شد به خودم بيام و منتظر اتفاق جديدي باشم.
ولي اون روز بيش از قبل حركت داشتيم.حس مي كردم ثابت نيستم.دلهره عجيبي در دلم افتاده بود!
و در آخر يه تكون ديگه...
واقعا ترسيده بودم.صداي هم همه اي كه از بيرون مي شنيدم بلندتر شده بود.مي خواستم از ميون صحبت اونايي كه بيرون بودن چيزي بفهمم ولي موفق نشدم.
تا اينكه....
انگار همه جا روشن شد...
ديگه تاريك نبود.براي اولين بار نور رو فهميدم.در اطرافم چيزهاي جديدي مي ديدم.صداها رو به وضوح مي شنيدم.موجوداتي در حركت بودن و به من و خواهر و برادرام زل زده بودن و...
بعدها فهميدم كه من دونه اي كوچيك در هندوانه اي بوده ام.اون روز نشستم و ديدم آدمها پدرم هندوانه رو با لذت و لبخند در دهانشان گذاشتن و روزها بعد من رو در زميني كاشتن و اين شد كه من شدم پدر شما دونه هاي سياه...
هنوز حرفهاي بابا هندوونه تموم نشده بود كه يكي از بچه ها گفت:"پدر...اون بيرون چه خبره؟!اين همه هياهو و صداهايي كه مي شنويم واسه چيه!؟"
پدر با صدايي آرام گفت:"امشب يلداست...و خيلي زود همه اون چه رو كه الان داستانش رو گفتم شما هم تجربه مي كنين!"

يلداي آرومي داشته باشين.
اين هم يادآوري خاطرات....يلداي هشتاد و هفت در وبلاگ معماري ايران












